آمدی سفر ، یا از سفر آمدی!؟
نشسته رو به رویم و آسمان ریسمان به هم می بافد ... از فقر و زنان خیابانی می گوید ... از زنانی که از زور فقر خودشان را می فروشند! خیلی دلم نسوخت ... از روی احترام سر تکان می دهم که مثلا درست میگوید ... با خود می گویم آدم از روی اجبار گدا می شود ، اما فاحشه نمی شود . هرچند بعضی کارها درآمد خیلی خوبی دارند...
میدونی ... امروز از وقتی جلومو گرفتی و اشک تو چشمات دودو میزد حتی یه لحظه از جلو چشمم نمیری کنار ... دارم به این فکر میکنم که من سگ کی باشم که تو مادر من ... مادر بزرگ من ازم کمک بخوای ... شرمت ... غم نگات لحظه ای رهام نمیکنه ... خاک بر سر من که شب ها از بی دردی ... بی خوابی و فکرهای مسخره نمیتونم بخوابم و تو ... از درد بی دارویی ! ... جعبه خالی داروت ! ... شناسنامه ت ... میدونی یه لحظه یاد آدمای کلاش و معتاد افتادم که راجبشون زیاد شنیده بودم ... اما تو از اوناش نبودی ... حتی روت نمیشد تو چشمام نگاه کنی ... دستت رو که گرفتم دیدم میلرزی ... انگار دنیا یه بارکی پیش چشمم تیره و تار شد ... خجالت کشیدم ... از تو ... از خودم ... میدونی ... کاری به وضع خر در الاغی این مملکت گل و بلبل ندارم ... دارم اینا رو مینویسم شاید که یه کم سبک شم ... شاید این بغض ... این دل آشوبگی ... این بد اومدنم از خودم ...
میدونی مادربزرگ ... ازت ممنونم ... دیدنت سیلی به جایی بود ... امیدوارم به خودم آورده باشدم !
چند روزی است که بیشتر دارم به خودِ منزوی ام فکر می کنم ... اعتراف می کنم که می ترسم از سکوتِ خودم و انزوایی که دیوار کشیده بین من و آدم ها ... دیگر هیچ نمی خواهم . دیگر حتی قلمم را هم نمیخواهم . من نمی خواهم بزرگ شوم ... حالا این بزرگترین رویای من است!
وقتی تنهایی ٬ حتی عاشقانه های بارون هم آزارت میدن ...
تن ... هام!
گریه امانم نمی دهد ٬ نمی دهد که بنویسم ........
تن خسته از تپش را کش می دهم ... شاید تاثیر از یک راه پیمودن و بر یک افق نگریستن باشد ...
ایستاده ها نشسته اند و انزوای من بوی کاغذ گرفته است ...
من ... تو ... او ... ما ... شما ... ایشان
ضمیرهای تنها! ادعای با هم بودن مان می شود اما وقتی به خودِ خودمان نگاه می کنیم می بینیم در اوجِ با دیگران بودن تنهاییم ... تنهایی سرنوشت مان است ... تنها به دنیا می آییم ، تنها می میریم ... تنها ... حکایت عجیبی است ...
من ... تو ... او ... ما ... شما ... ایشان
متلون المزاجی شده ام که بیا و ببین! حساس، زودرنج، شاکی ... گاهی شدیدا روی آسمان ، گاهی عمیقا در قعر زمین ... گاهی قدیسه ای می شوم که نمونه ندارم ... گاهی جانماز ابلیس را هم آب می کشم ...
این روزها نمودارم روی باران ، خوب می نشیند !
لیوان چای ... شکر ... قاشق چای خوری ... حل ... اشباع ... رسوب... سکون ... تو ... قاشق چای خوری ... چرخش ... طوفان ... من ... ته دلم چیزهایی ست حل نشدنی. بیهوده مرا بهم نریزید. بگذارید رسوب ها رسوب بمانند. بنشینید کناری و دعا کنید پیش از آنکه شکرها ته لیوان سفت شوند، ظرفیت لیوانم را بالا ببرم ...