تبليغاتX
سنجاقکِ خیس
سنجاقک ...

آمدی سفر ، یا از سفر آمدی!؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

نشسته رو به رویم و  آسمان ریسمان به هم می بافد ... از فقر و زنان خیابانی می گوید ... از زنانی که از زور فقر خودشان را می فروشند! خیلی دلم نسوخت ... از روی احترام سر تکان می دهم که مثلا درست میگوید ... با خود می گویم آدم از روی اجبار گدا می شود ، اما فاحشه نمی شود . هرچند بعضی کارها درآمد خیلی خوبی دارند...

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

میدونی ... امروز از وقتی جلومو گرفتی و اشک تو چشمات دودو میزد حتی یه لحظه از جلو چشمم نمیری کنار ... دارم به این فکر میکنم که من سگ کی باشم که تو مادر من ... مادر بزرگ من ازم کمک بخوای ... شرمت ... غم نگات لحظه ای رهام نمیکنه ... خاک بر سر من که شب ها از بی دردی ... بی خوابی و فکرهای مسخره نمیتونم بخوابم و تو ... از درد بی دارویی ! ... جعبه خالی داروت ! ... شناسنامه ت ... میدونی یه لحظه یاد آدمای کلاش و معتاد افتادم که راجبشون زیاد شنیده بودم ... اما تو از اوناش نبودی ... حتی روت نمیشد تو چشمام نگاه کنی ... دستت رو که گرفتم دیدم میلرزی ... انگار دنیا یه بارکی پیش چشمم تیره و تار شد ... خجالت کشیدم ... از تو ... از خودم ... میدونی ... کاری به وضع خر در الاغی این مملکت گل و بلبل ندارم ... دارم اینا رو مینویسم شاید که یه کم سبک شم ... شاید این بغض ... این دل آشوبگی ... این بد اومدنم از خودم ...

میدونی مادربزرگ ... ازت ممنونم ... دیدنت سیلی به جایی بود ... امیدوارم به خودم آورده باشدم !

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

چند روزی است که بیشتر دارم به خودِ منزوی ام فکر می کنم ... اعتراف می کنم که می ترسم از سکوتِ خودم و انزوایی که دیوار کشیده بین من و آدم ها ... دیگر هیچ نمی خواهم . دیگر حتی قلمم را هم نمیخواهم . من نمی خواهم بزرگ شوم ... حالا این بزرگترین رویای من است!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

وقتی تنهایی ٬ حتی عاشقانه های بارون هم آزارت میدن ...

تن ... هام!

گریه امانم نمی دهد ٬ نمی دهد که بنویسم ........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

کتابی به اسم «سیری در تنهایی» از هرمان هسه می‏خواندم که به این جملات رسیدم:
«ای کاش می‏توانستم بدنی غول پیکر داشته باشم. آنگاه می‏توانستم سرم را نزدیک برف‏ها روی یکی از کوه‏های آلپ بگذارم، در میان برف‏ها بیارامم و با انگشتان پاهایم آب را در دریاچه‏ی عمیق پریشان کنم. به همین حالت آنجا می‏آرامیدم و هرگز بیدار نمی‏شدم. بین انگشتان دستم بوته‏هایی می‏روییدند و در لابلای موهایم گلسرخ‏های وحشی آلپ. زانوانم تپه‏های کنار آلپ بودند و تاکستان‏ها و خانه‏ها و کلیساهای کوچک روی بدنم قرار می‏گرفتند. تا ده هزار سال همانجا می‏ماندم و خیره می‏شدم به آسمان و خیره می‏شدم به دریاچه».

کنار این جملات برای خودم نوشتم : آه، چه زندگی کسالت‏باری …
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

باورهایم را دوباره زیر و رو کردم ... هرگز چنین رها نبودم ... در آفتاب بی رمق پاییز خیره می شوم بی پلک زدنی تا حتی زیرکانه ترین دروغ ها فریبم ندهند ... واژه ای مستم نکند !

تن خسته از تپش را کش می دهم ... شاید تاثیر از یک راه پیمودن و بر یک افق نگریستن باشد ...

ایستاده ها نشسته اند و انزوای من بوی کاغذ گرفته است ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

من ... تو ... او ... ما ... شما ... ایشان

ضمیرهای تنها! ادعای با هم بودن مان می شود اما وقتی به خودِ خودمان نگاه می کنیم می بینیم در اوجِ با دیگران بودن تنهاییم ... تنهایی سرنوشت مان است ... تنها به دنیا می آییم ، تنها می میریم ... تنها ... حکایت عجیبی است ...

من ... تو ... او ... ما ... شما ... ایشان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

متلون المزاجی شده ام که بیا و ببین! حساس، زودرنج، شاکی ... گاهی شدیدا روی آسمان ، گاهی عمیقا در قعر زمین ... گاهی قدیسه ای می شوم که نمونه ندارم ... گاهی جانماز ابلیس را هم آب می کشم ...

این روزها نمودارم روی باران ، خوب می نشیند !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط خانوم میم |

لیوان چای ... شکر ... قاشق چای خوری ... حل ... اشباع ... رسوب... سکون ... تو ... قاشق چای خوری ... چرخش ... طوفان ... من ... ته دلم چیزهایی ست حل نشدنی. بیهوده مرا بهم نریزید. بگذارید رسوب ها رسوب بمانند. بنشینید کناری و دعا کنید پیش از آنکه شکرها ته لیوان سفت شوند، ظرفیت لیوانم را بالا ببرم ... 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط خانوم میم |